قاصدک

متن مرتبط با «یک سال گذشت از ناصر زینعلی» در سایت قاصدک نوشته شده است

چقدر فرصت از دست رفته دارم

  • نیلوبلاگ

    امشب اومدم بام لندیادم افتاد هیچوقت منو اینجا نیاورد همیشه با دوستاش میاومد اینجا.هرجا که میرم میبینم چقدر فرصت داشتیم که با هم وقت بگذرونیمخوش بگذرونیم اما من زن خونه شده بودم و اونم بی حوصله تر از اونی که بخواد با من وقت بگذرونهیه آدم بی حال و بی رمق و بی انرژی که تموم شادی و نشاط منو گرفتبه این فکر میکنم که چقدر پارتنری که شبیه خودت باشه میتونه تو روحیه ات تاثیر بهتری بذارهمن همیشه گول ۶ ماه اولو که مثل ماه عسله خوردم و بعد تو رابطه های اشتباه طولانی مدت گیر کردم و دست و پا زدمچقدر حس غریبی دارم این روزا مخصوصا اینکه میدونم اون با یکی دیگه اوکی شد و من به هیچیش نیستم و من هنوز به این گوشی منتظرانه و ابلهانه نگاه میکنمهر از گاهی به خودم میگم لعنت به روزی که باهاش آشنا شدم...

    ادامه مطلب
  • آغاز جدایی

  • نیلوبلاگ

    امروز ۲۴ فروردین ۱۴۰۰،ما رسما از هم جدا شدیم.قلبم مثل بادکنکی که ترکیده؛ تکه تکه است.چشمم پر از اشک و خونه.اما عزیز من مجبور بودم این تصمیم رو بگیرم.مجبور بودم ترکت کنم.امیدوارم سال ها بعد بخاطرش ازم ممنون باشی.هر چند الان ازم دلخوری.امیدوارم خدا کمکمون کنه با این درد کنار بیایم.اینکه تا لحظه های اخرم میخواستم رابطمون رو حفظ کنم رو هم خودت میدونی.اما دیگه نمیشه از خواسته هام بگذرم.حسرت هام مثل یه عقده تو دلم جمع شدن و دارن از پا درم میارن.۶ سال ازشون چشم پوشی کردم اما دیگه نمیتونم.میدونی که اگه میتونستم انجام میدادم.اما به صلاحمونه الان تموم بشه به خوبی و خوشی تا بعدا با ناراحتی و خدای ناکرده یه مشکل جدی تر.امروز لیلای تو مرد.ساعت ۰۰:۰۰ ؛ ۲۵ ام خاکش کردم بخوانید...

    ادامه مطلب
  • یه فرصت یکماهه....

  • نیلوبلاگ

    امروز خیلی ناراحت بودم، دیشب وقتی بهت پیام دادم گفتم دلم میخوادت دلم میخواست مثل قدیما بگی منم همینطور یا یه همچین چیزی، اما فقط سکوت بود. شب که دیدمت یجوری رفتار کردی انگار نه انگار. هیچی نگفتم اما با درد بدی خوابیدم.تو ماشین که در موردش حرف زدیم بهت گفتم دیگه خسته شدم. گفتم من بازنده ی نهایی این رابطه ام. گفتم داغونم کردی... گفتی ۶ ماه صبر کردی ۱ ماه دیگه هم صبر کن.گفتم باشه امامیدونم درست نمیشه... تا ۱۶ بهمن یک ماه میمونه ولی باشه بازم صبر میکنم اما بعدش دیگه نه!...

    ادامه مطلب
  • چهارمین سال...

  • نیلوبلاگ

    دیشب که گفتیاین هفته نیستی خیلی ناراحت شدم.به خودم گفتم عجب زمان بندی بدی برای نبودن!دقیقا تو روزی که چهارمین سالگردمونه و فرداشم تولدمه نیستی.بهت صبح گفتم هیچ انتظاری ندارم اما امروز سالگردمونه، بعد چند ساعت گفتی با این همه مشغله همین که یادته فردا تولدمه خدایی هنر کردی.گفتم فقط میخواستم بدونی.اما خیلی غمگین بودم.از اینکه هیچ سالی این موقع کنار هم نیستیم و شادی نمیکنیم.از اینکه آخرین سالگرده، از اینکه همه چی تمومه ، از همه چی دلخور بودم...

    ادامه مطلب
  • دارم تمام تلاشمو میکنم

  • نیلوبلاگ

    حتی با اینکه هر لحظه منتظرم اما دارم خیلی مقاومت میکنم.دارم تمام تلاشم رو میکنم که ازش فاصله بگیرم.که پامو از زندگیش بکشم بیرون. که سعی نکنم خودم رو به زور تو لحظه هاش جا کنم. که سعی نکنم همش بهش یادآوری کنم که منم هستم! حتی با اینکه اینهمه درد آوره اما میخوام که بذارم بره. نمیخوام به اجبار با کسی باشه که بودن و نبودنش براش فرقی نداره. با کسی باشه که براش هیچ مفهومی نداره!...

    ادامه مطلب
  • از انتظار کشیدن متنفرم

  • نیلوبلاگ

    اگه یه چیزی باشه تو زندگی که خیلی من ازش بدم بیاد اون منتظر بودن و سردرگمیه. از اینکه ندونم دقیقا باید چیکار کنم و فقط منتظر بمونم خیلی عذاب می کشم.تو هم درست دست گذاشتی رو نقطه ضعف من! از صبح زنگ میزنی بعد غروب میای! بابا این اعصاب لعنتی به هم میریزه دیگه. روزمون خراب میشه بعدش......

    ادامه مطلب
  • به عشقت نیاز دارم

  • نیلوبلاگ

    یه وقتایی انقدر دلتنگ میشم که آرزو میکنم کاش دقیقا همون لحظه کنارم بودی تا بغلت میکردم و با بوییدن عطر تنت آروم میگرفتم! یهو این گوشی لعنتی و برمیدارم و دلم میخواد یه عالمه حرف برات بنویسم و تهش بگم د...

    ادامه مطلب
  • باید با این همه سردی چیکار کنم؟

  • نیلوبلاگ

    وقتی هر روز منتظری، وقتی انتظارت از روزها تبدیل به هفته ها میشه و وجودت پر از نیاز در کنارش بودن میشه دیگه تحمل یه روز بیشتر هم برات سخت میشه. وقتی بلاخره انتظار تموم میشه و میاد دلت میخواد محکم بغلش ...

    ادامه مطلب
  • صبر چاره سازه

  • نیلوبلاگ

    ۱۳۹۶/۱۰/۲۱صبر چاره سازهخیلی با خودم کلنجار رفتم.خیلی خواستم در مورد رفتنت باهات حرف بزنم اما همش به خودم گفتم صبر کن. به خودم گفتم اگه رفتنت قطعی بشه حرفامو بهت میزنم. گفتم اومدیم و کلی حرف زدم و آخرش جور نشد تو بری!اونوقت من میمونم و یه عالمه حرف که بهت زدم. خوب شد که صبر کردم.امروز گفتی که تصمیم گرفتی فقط دو ماه بری. بعد دوباره بر میگردی.هرچند دوماه هم خیلی زیاده ولی از همیشه رفتن بهتره. نمیدونم شاید اگه حرف میزدم هم بد نمیشد.حداقل وضعیتمون مشخص میشد. هرچند خودم میدونم وضعیتم چیه اما از زبون تو شنیدن باعث میشد که قبولش کنم. درهر حال فعلا خداروشکر که نمیری. البته اگه بعد دوماه اوضاع عوض نشه نوشته شده توسط لیلا در ساعت  | لینک  |  Let's...

    ادامه مطلب
  • بازم هیجان

  • نیلوبلاگ

    ۱۳۹۶/۱۱/۱۱بازم هیجاناین یکی دو هفته برام سخت گذشت. یجورایی میترسیدم که یهو اتفاقی بیافته و بیمارستان بستری بشم. جدای از بستری شدن ممکن بود خیلی چیزا مشخص بشه. خیلی سعی کردم آروم باشم و نذارم اتفاقی بیافته. خدا رو شکر دوباره همه چی خوب شد و برگشت به حالت اول. وقتی از سونوگرافی بهت زنگ زدم و گفتم همه چی برطرف شده خیلی خوشحال بودم. دوباره هیجان به زندگیم برگشت و از اون استرس دور شدم. بعدشم که یه روز عالی با هم داشتیم و همه نگرانی ها از تنم در اومد. نوشته شده توسط لیلا در ساعت  | لینک  |  Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ندیدنت حتی از مردن هم بدتره

  • نیلوبلاگ

    اینکه چقدر دوستت دارم رو فقط خودم میفهمم. تو دوست داشتن منو گذاشتی پای چیزای دیگه.عشق منو جدی نگرفتی. اما هر طوری که هست من و تو یه رابطه ی خاص با هم داریم. یه کشش و وابستگی عجیب. یجوری که هروقت بهت فکر میکنم تو هم بهم فکر میکنی. امروز وقتی تنها تو ماشینت نشسته بودم و از تو آینه نگات میکردم یهو بغضم گرفت. میدونم بزودی میری و دیگه این لحظه ها ممکنه تکرار نشن. شاید دیگه نشه همو ببینیم. خیلی سعی کردم گریه نکنم. تو هم که همش آهنگ غمگین گذاشتی امروز حسابی قلبم درد گرفت. حتی فکر کردن به رفتنت منو داغون میکنه. هایده گذاشتی بودی امروز ، تو یکی از ترانه هاش انگار داشت از زبون من برای تو میخوند : مثل مردن میمونه از همه کس دل بریدن حتی بدتر ز مردن عزیزا رو ندیدن ندیدن...

    ادامه مطلب
  • دومین سالگرد ما!

  • نیلوبلاگ

    ۱۳۹۶/۰۷/۰۵ دومین سالگرد ما! چقدر زود دوسال شد! از روز اولی که شروع کردیم تا امروز فکر نمیکردم به اینجاها کشیده بشیم. فکر نمیکردم انقدر عمیق زندگیمون با هم درگیر بشه. خیلی خوب امروز رو برای دفعه اول یادمه! وقتی جلوی آینده ایستاده بودیم و بغلم کرده بودی و صورتت کنار صورتم بود! خیلی خوب اون لحظه رو یادمه. ازم پرسیدی به چی فکر میکنم. به تو فکر میکردم. اینکه باورم نمیشد اون صحنه ای که بارها و بارها...

    ادامه مطلب
  • چی منو آروم میکنه؟

  • نیلوبلاگ

    ۱۳۹۶/۰۴/۳۰ چی منو آروم میکنه؟ وقتی به اتفاقایی که افتاده فکر میکنم ، به خودم میگم واقعا الان بعد اون همه تصمیم چه درست و چه غلط دقیقا چی منو آروم میکنه؟ اینطور مخفیانه و با ترس درکنار تو موندن یا رفتن و رها کردن همه چیز!؟ نمیدونم قلبم با چی آروم میشه. با اینکه میدونم خیلی چیزا اشتباهه اما جرات درست کردن اشتباها رو ندارم. از اون روز که تصمیم گرفتم با تو باشم ، حتی تا همین چندوقت پیش حتی یبارم به این فکر نکرده بودم که اوضاع میتونه انقدر بد بشه. فکر نمیکردم این رابطه انقدر عمیق و طولانی بشه. با اینکه با تمام وجودم میخوام که ادامه بدم اما راستش احساس اضافی بودن میکنم. حس میکنم دارم به زور خودمو تو...

    ادامه مطلب
  • بازم تو نیستی

  • نیلوبلاگ

    ۱۳۹۶/۰۵/۱۰ بازم تو نیستی خدا میدونه که چقدر دلم میخواد باهات به یه سفر برم.فارغ از همه ی ترس ها و نگرانی ها. اما من میرم سفر ولی تو کنارم نیستی. بهت گفتم وقتی از هم دوریم ازم خبر بگیری اما یک هفته هم گذشته و خبری نیست. دلم به حال خودم میسوزه. این همه چشم انتظاری و ناامیدی! مگه من چقدر توانایی دارم! دلم خیلی برات تنگ شده... واسه تویی که حتی نمیدونی من تو چه حالیم! نوشته شدهتوسطلیلادرساعت|لینک | ...

    ادامه مطلب
  • من از فاصله بدم میاد

  • نیلوبلاگ

    من از فاصله بدم میاد... از راه از اینکه باید سوار ماشین بشی و نیم ساعت بعد برسی به جایی که براشی... من بدم میاد از اینکه اینجا الان آفتابیه و اونجا بارونی من از اینکه باید بپرسم تا بفهمم غذا خوردی یا نه بدم میاد از اینکه از آنلاین بودنت باید بفهمم بیداری و یا حتی اینکه سالمی از اینکه هروقت دلم خواستت نمیتونم بغلت بگیرم از اینکه هروقت یهو هوات زد به سرم نمیتونم کنارت باشم بیزارم من از فاصله متنفرم از اینکه فاصله دیدنامون انقدری میشه که باید عکساتو ببینم تا رنگ چشما و حالت صورتت یادم بیاد از اینکه انقدر دوریم که گاهی خطای دستاتو یادم میره از اینکه انقدر صداتو نمیشنوم که تن مردونه ی صدات فراموش...

    ادامه مطلب
  • بازم یه دردسر دیگه!

  • نیلوبلاگ

    ۱۳۹۶/۰۳/۱۲ بازم یه دردسر دیگه! وقتی همه چی آرومه و اوضاع خوب پیش میره ، مطمئنم که قراره یکی به زودی یه گندی به زندگیم بزنه ! بلاخره دیروز اون شخص خودش رو نشون داد و گند زد به زندگی ما! نمی دونم چرا مردم دست از سر ما برنمیدارن! از تجسس تو زندگی ما چی نصیبشون میشه؟ چرا هیچکس چشم دیدن ما رو نداره؟ از دیروز که گفتی تو محل کارت چی شده خیلی ناراحتم. از این آدم های کثیف خسته ام نوشته شدهتوسطلیلادرساعت|لینک | ...

    ادامه مطلب
  • بازم اتفاقای بد

  • نیلوبلاگ

    ۱۳۹۶/۰۳/۱۶ بازم اتفاقای بد وقتی یه زن عاشق میشه ، براش مهم نیست مردش خوبه یا بد! قضاوتش نمیکنه ، حتی اگه بدونه که مردش یجاهایی لایی کشیده ، بازم به روی خودش نمیاره. وقتی یه زن عاشق میشه حتی اگه بترسه ، حتی اگه بدونه آخرش خیلی درد میکشه ، بازم همه ی شجاعتش رو جمع میکنه و تا آخرش میره. چرا با این که خ...

    ادامه مطلب
  • عذاب نقش بازی کردن

  • نیلوبلاگ

    ۱۳۹۶/۰۲/۰۹ عذاب نقش بازی کردن اینکه نتونی دردت رو به کسی بگی ، حتی به اونی عاشقشی ، خیلی دردآوره. وقتی تو همه ی فکرات خودت رو کنارش تصور میکنی و روزهات رو با یاد اون میگذرونی اما میدونی که هیچوقت بهش نمیرسی ، خیلی غم انگیزه. اینکه بعد از این همه روزای خوب و خاطراتی که دارید مجبور باشی با مرد دیگه ای...

    ادامه مطلب
  • بازم استرس

  • نیلوبلاگ

    ۱۳۹۶/۰۲/۱۷ بازم استرس نمیدونم چرا این ماه پر از استرس بود! به خیال خودم اردیبهشت فصل گردش و عشق و خوشگذرونی بود ، اما فقط تو این ماه ناراحتی کشیدم.اینم از الان! خیلی نگرانم. نمیدونم چی میشه اگه فکری که میکنم واقعیت داشته باشه، رسما دیگه بدبخت میشم.نمیدونم باید چیکار کنم. قدرت تصمیم گیریم رو از دست د...

    ادامه مطلب
  • از خودم میترسم

  • نیلوبلاگ

    ۱۳۹۶/۰۳/۰۷ از خودم میترسم چند وقتیه با فاصله ی کمی همو میبینیم.وقتی پیامتو میبینم قلبم تند میزنه ، میدونم که میخوای بگی بیام پیشت. منم که همیشه خودمو سریع میرسونم. از این دیدار های زود زود خیلی لذت میبرم. از اینکه قبل اینکه بخاطر ندیدنت کلافه بشم میای پیشم خیلی خوشحال میشم.اما راستش یکم هم میترسم. ا...

    ادامه مطلب