خرید بک لینک
یه وقتایی انقدر دلتنگ میشم که آرزو میکنم کاش دقیقا همون لحظه کنارم بودی تا بغلت میکردم و با بوییدن عطر تنت آروم میگرفتم!

یهو این گوشی لعنتی و برمیدارم و دلم میخواد یه عالمه حرف برات بنویسم و تهش بگم دلم دیوونه وار برات تنگ شده ، دارم از دوریت میمیرم
اما یهو انگشتام سرد میشن و گوشی از دستام می افته زمین
به خودم میگم:
اگه مزاحمش شده باشم چی؟
اگه بعد این همه حرفی که نوشتم جواب خاصی نداد چی؟
اگه براش خیلی مهم نبود چی؟
بعد همه ی حرفام رو پاک میکنم و میریزیشون تو خودم
هر روز که این کار رو تکرار میکنم این حرف های نگفته و جواب های نشنیده برام تبدیل به یه بغض بزرگ میشن. یه بغض که راحت میشکنه
میدونی آدم وقتی حس کنه به کسی تعلق نداره زندگی براش سرد میشه ، تحمل تنهایی و سردرگمی براش خیلی درد آوره میشه
وقتی حس کنی تو این همه مشغله و بار زندگی ، تو دیگه یه بار اضافه ای براش، حتی اگه سختت باشه ولی بازم سعی میکنی ازش فاصله بگیری که اون اذیت نشه
میدونی گاهی شاید آدما از هم دور باشن اما بیشتر وقتا با چند تا کلمه ی کوچیک میشه زندگی رو پر از عشق کرد
حرفایی که دریغ کردنشون فقط قلب آدم ها رو از هم دور میکنه
من میدونم که تو همه ی تلاشت رو میکنی میدونم برات گاهی خیلی سخت میشه اما بازم برام وقت میزاری این چیزی نیست که من منکرش باشم. اما یه بعد از وجودم خالیه و این تشنگی روحی منو خیلی پریشون میکنه

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 15:34

صفحه بندی