خرید بک لینک

تو رابطه ی آخرم فکر میکردم قراره همه چی خیلی خوب پیش بره

اولش همه چی خیلی خوب بود اما هر چی گذشت حس کردم از چاله در اومدم و افتادم تو چاه

تاریکی و چاله های روحی اش انقدر زیاد بود که هرچی سعی کردم نتونستم پرشون کنم

این دوسال ۱۰۰ که نه بیشتر از ۱۰۰ خودمو براش گذاشتم

هرکاری کرد پشتش وایستادم

موقعی که هیچکس پناهش نبود پناهش شدم گندایی که زدو به روش نیاوردم و کمکش کردم جمعشون کنه

اما آخرش شد اینکه بهم گفت تو زیادی اینجایی زیادی پیشمی

اینکه بعضی روزا دلش منو خواستو بردم تو اوج و بعضی روزا که نخواست نابودم کرد

اینکه بعد اونهمه کنارش بودن یه روز که چشماشو باز کرد دید من باز پیششم قیافش رفت توهمو گفت میخوام یکم تنها باشم

از همه اینا که بگذرم یه مدت بهم گیر داد که چرا نمیری سر کار

چرا همش خونه ای؟

آخرش رفتم سر کار اما یجوری باهام تا کرده که حتی دل و دماغ اینو ندارم که واسه حقوق اولمم خوشحال باشم

1 حس 1 الان واسه من اینه که آدمی که تو خنده هاش باهاش خندیدم ، تو ناراحتی و حال بدیاش پا به پاش گریه کردم و درد کشیدم

حتی تو خوشحالیامم کنارم نیست چه برسه به ناراحتیام

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 16:43

صفحه بندی