گاهی از اینکه باید اینهمه حرف رو تو خودم بریزم خیلی عذاب میکشم. از اینکه هر روز انقدر انتظار میکشم خیلی عذاب میکشم. از این همه فکر و خیالی که هر لحظه میاد تو ذهنم عذاب میکشم. اما از همه
بیشتر میدونی چی عذاب آوره؟ اینکه حس میکنم یه بار اضافی رو دوشتم ، اینکه دارم تبدیل به یه رفع تکلیف میشم. از همه ی اینا بدتر اینه که نمیتونم هیچکدوم از اینا رو بهت بگم. تازشم حتی اگه بگم هیچوقت ازت یه جواب درست نمیگیرم. همیشه بحث رو میپیچونی! رک و راست حرفت رو نمیزنی! از این میانه بودنت خوشم نمیاد. دلم میخواد یا نه بگی یا آره! حتی اگه اون جواب خیلی برام دردناک هم که باشه باز از این بلاتکلیفی بهتره! نمیدونم تا حالا سر دوراهی گیرکردی یا نه! اما منو تو یه دوراهی ، بلاتکلیف گذاشتی! منم نه میدونم چیکار کنم نه جراتش رو دارم کاری کنم. حس میکنم یه بغض بزرگی تو گلومه. دلم میخواد بغلت کنم و یه دل سیر گریه کنم! اما نمیتونم. دلم نمیخواد ناراحتت کنم. نمیخوام تو اذیت بشی. دلم میخواد مثل آدمای با درک رفتار کنم. از اینکه نمیتونی خیلی
بیای ناراحت نشم. بگم درک میکنم سرت شلوغه. نه اینکه درک نکنم نه! اما خیلی عذاب میکشم. واسه هر لحظه ای که نیستی و من منتظرتم حس میکنم عمرم بخاطر این غصه خوردن ها کم میشه. بعدم که انتظار تموم میشه و میام پیشت حس میکنم سردی.میدونم خسته ای اما دلم میخواد واقعی
بیای پیشم. حتی اگه دوست نداری نیای! اما بهم نگی چون گفته بودی و قول داده بودی با وجود مشغله ای که داشتی اومدی پیشم. نه بخاطر اینکه دلت میخواست. میدونم منظوری نداری! حداقل دوست دارم اینطوری فکر کنم اما واقعیتش قلبم میشکنه. پنجشنبه و جمعه با اینکه منتظرت بودم حرف نزدم و سعی کردم درک کنم! اما تو بجای اینکه بگی لیلی امروز و فردا نمیتونم
بیام بهم گفتی ریسک نمیکنی
بیای و بعدش به چیزی نرسی! اما اگه می اومدی به چیزی میرسیدی. من واسه اینکه دیدم خسته ای به دروغ گفتم که صبح حالم خوب نبود. خلاصه بگم عزیزم خیلی داغونم. از این کلنجار رفتن با خودم دیگه خسته شدم. لطفا نذار انقدر عذاب بکشم.نذار ذره ذره بمیرم. یا یهو منو بکش یا از این حال نجاتم بده.
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور
تاريخ: جمعه
26 بهمن
1397 ساعت: 15:34