از این که انقدر
دست و
پام بسته است کلافه ام. من به عنوان یه آدم بالغ که نزدیک سی سال از سنش میگذره هنوز نمیتونم برای خودم تصمیم بگیرم. با اینکه خیلی وقته میخوام تنها زندگی کنم اما همش باید به خانوادم توجه کنم. قبلا هم که میتونستم تو نذاشتی بیام. یکی دوبارم که خودم میخو
استم برم بخاطر تو نتونستم برم. همیشه تو زندگیم من همه رو درک کردم ، به همه اهمیت دادم. شرایط همه رو در نظر گرفتم. بخاطرشون خیلی چیزایی که میخو
استم رو کنار گذاشتم. اما حالا من چی دارم؟ هیچی! تبدیل شدم به یه آدم پوچ و خالی با یه عالمه آرزو و جوانی بر باد رفته.همش به خودم میگم تا حالا شده کسی تو تصمیمات و نگرانی هاش منو مد نظر قرار بده؟ شده تا حالا کسی منو درک کنه؟ حتی تو... شده تا حالا با خودت فکر کنی من تو چه شرایطی هستم؟ تا حالا با خودت فکر کردی این آدمی که همه ی داراییش رو تقدیم تو کرده چه اتفاقی قراره براش بیافته؟ تا حالا سعی کردی خودتو جای من بذاری؟ شده؟...
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور
تاريخ: جمعه
26 بهمن
1397 ساعت: 15:34