۱۳۹۶/۱۱/۰۷
بعد از اینهمه وقت بلاخره یه برف درست و حسابی بارید. صبح که بیدار شدم بدجور دلتنگت شدم. به خودم گفتم کاش امروز بشه ببینمت. وقتی پیامتو دیدم خیلی ذوق کردم. اینکه تو این روز برفی با این راه بندون و با این سختی من از این سر شهر و تو از اون سر شهر خودمون رو به هم رسوندیم برام خیلی با ارزش بود. قرار بود امشب بریم برنامه ریوندی رو ببینیم، اما نه کنار هم. تو نه تا صندلی از من دور بودی.تو دلم به اون صندلی های لعنتی که بین ما فاصله انداخته بودن کلی فحش دادم. اولش که رفتم و دیدم نیومدی احساس تنهایی کردم. بعد که اومدی آروم شدم.اما وقتی آهنگای عاشقانه پخش میشد قلبم خیلی درد میگرفت. وقتی اولین بار نگام کردی و بهم چشمک زدی نمیتونستم خنده ی روی لبام رو کنترل کنم. اینکه تو اون همه جمعیت و شلوغی سعی میکردیم همش به هم نگاه کنیم خیلی بهم چسبید. وقتی که برنامه تموم شد و دیدم نیستی بازم خیلی حس تنهایی کردم. اما وقتی بهم زنگ زدی که ببینی کجام چون نگرانم بودی بازم خیلی بهم چسبید. میدونم که میدونی خیلی دوستت دارم. اما امشب یجور خاص دوستت دارم ، یه دوست داشتن از جنس نگاه های یواشکیمون
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور