۱۳۹۶/۰۸/۲۱
احوالم رو به راه نیست!
خیلی امروز ازم پرسیدی چمه ، پرسیدی چرا ناراحتم .حتی به جون خودت قسمم دادی ، اما من چیزی نگفتم. خیلی چیزا بود که میخواستم بهت بگم اما نگفتم. ترسیدم حرفا و فکرام به نظرت مسخره بیاد ، ترسیدم بعد از اینکه دلیل ناراحتیم رو بگم برات مهم نباشه. واسه همین نگفتم. امروز خیلی غمگین بودم. از اینکه هیچ عکسی با هم نداریم ناراحت بودم. از اینکه موقع رانندگی نمیتونم دستمو بذارم روی دستت ، از اینکه وقتی کنار هم راه میریم نمیتونم دستت رو بگیرم و باید فاصلمو باهات زیاد کنم دلگیرم بودم.امروز تو چند قدمی تو بودم و از تو خیلی دور بودم. از صبح منتظر بودم که بهم خبر بدی بیام. ساعت چهار که دیگه نا امید شده بودم نشستم یه دل سیر گریه کردم ، یهو تو زنگ زدی. بعد که با این همه شوق اومدم منو بردی یه جایی که یک ساعت وقتمون رو میگرفت. گفتم اشکال نداره تو کنارم باشی کافیه. اما منو تنها گذاشتی رفتی ، حتی نفهمیدی که از ناراحتی گریه کردم. میدونی دلم میخواست کنارم مینشستی و دستمو میگرفتی. نه مثل غریبه ها با فاصله ازم بشینی. بعدشم برگشتی گفتی سه ساعت با هم باشیم بسه دیگه! بازم چیزی نگفتم. از این آتیش تو دلم هیچی نگفتم.از این دلتنگی همیشگی. از این تنهایی، از این انتظارهای کشنده هیچی نگفتم. نگفتم که گاهی جواب پیامام رو ندادن چقدر عذابم میده ، مثل دوستت دارم هایی که برات مینویسم و جوابش سکوته! مثل دیشب. مثلا داشتم خودمو برات لوس میکردم. گفتم حسودیم میشه به حمید که شبا پیشته. اما هیچی نگفتی. کاش میگفتی حسودی نکن ، تو فردا پیش منی! توی ماشین ازم پرسیدی چرا ساکتی ؟ میدونی داشتم به این جاده نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم افسوس که حتی یه سفر نیمروزه با هم نرفتیم. به خیابونا نگاه میکردم و به خودم میگفتم چقدر حیف که با هم دست تو دست این خیابونا رو قدم نزدیم. حالا هم که تو داری میری! چقدر حیف که همین لحظه های کوتاهی که کنارهم بودیم دارن از دست میرن. چقدر حیف که ...
نوشته شده توسط لیلا در ساعت | لینک |
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور