۱۳۹۶/۰۷/۱۱
خیلی وقته که تصمیم دارم از این شهر برم. هر چقدر که فکر میکنم میبینم بهترین کاری که میتونم انجام بدم رفته. باید زندگیم رو از نو شروع کنم. باید رشته ای رو که دوست دارم ادامه بدم. باید اونطور که دوست دارم آزاد زندگی کنم. منظورم از آزادی بی قید و بند بودن نیست! میخوام برای خودم زندگی کنم. با آرزوها و خواسته هام. میخوام که برم ولی اینکه تا حالا نرفتم بخاطر توئه! نمیدونم چطور میتونم رهات کنم و برم! نمیدونم تواناییش رو دارم یا نه! میدونم که رفتن من برای تو هم خوبه. کاش بتونم تمام قدرتم رو جمع کنم و بهت بگم بیا ادامه ندیم. اما لعنتی تا صداتو میشنوم دیوونه میشم و میام پیشت. تا پیامت میاد حالم دگرگون میشه و یک ساعت بعد میبینم بازم پیش توئم! آخه من با این جنون چطور کنار بیام! با ندیدنت چطور زندگی کنم. آخه چطور نفسم رو قطع کنم؟ کاش زندگیم اینطوری نبود! چقدر افسوس باید بخورم ، چقدر حسرت باید بکشم! یعنی من تو زندگیم مستحق یه عشق آسون نبودم؟ چرا این عشق سخت نصیب من شده!؟نمیدونم این آه کشیدن و غصه خوردن کی تموم میشه. خیلی خسته و تنهام. مثل اون تک درختی که وسط یه برهوت خالی تنهاست ، من تنهام. هیچکس نیست فقط منم و من!
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور