خرید بک لینک

۱۳۹۶/۰۲/۱۱


همیشه دوست داشتم...

چیزهای زیادی بوده و هست که دوست داشتم لذت بدست آوردنشان را تجربه کنم.
مثلا همیشه دلم میخواست صاحب بالن بزرگی باشم ، بعد در حالی که آذوقه ی یک سفر طولانی را جمع کرده ام ، دور دنیا را انقدر بگردم تا هیچ جایی برای دیدن باقی نماند
همیشه دوست داشتم کلبه ای چوبی در وسط جنگلی سرسبز با رودی پر آب داشته باشم ، هر صبح که بیدار میشدم صدای پرندگان روحم را نوازش میداد ، به باغم سر میزدم ، به مرغ هایم غذا میدادم ، شیر گاوم را میدوشیدم ، عصر در بالکن چوبی ، روی صندلی مینشستم و سرمست چایی میخوردم.
دوست داشتم آزاد باشم ، آنطور که دوست دارم راه بروم ، رفتار کنم و زندگی کنم.
دوست داشتم بیخیال نگرانی ها و دغدغه های روزمره باشم
دوست داشتم اسیر مذهب ، افکار و سنت ها نباشم
دوست داشتم بی پروا ، عاشق تو باشم ، بدون اینکه از آینده و یا از کسی بترسم ، دست در دست با تو در خیابان های شهر قدم بزنم
من خیلی چیزها را دوست داشتم اما ، اکنون زنی هستم که اسیر مذهب ، افکار ، سنت و زنجیری به نام خانواده هستم
اکنون زنی هستم که هر طور شده باید ازدواج کند وگرنه در آینده باعث سرشکستگی خانواده اش می شود
اکنون زنی هستم که باید تنها به صلاح خانواده اش فکر کند ، به حرف مردم فکر کند ، به مجزات اشتباه کردن فکر کند ، باید تمام آرزوهایش را دور بریزد ، باید به این داغی که بر روی پیشانی اش زده اند فکر کند ، داغی به نام دختر بودن...

نوشته شده توسط لیلا در ساعت | لینک |

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 14:38

صفحه بندی