
این چند وقت با هرکی چندکلام صحبت کردم هر بار به این نتیجه رسیدم که من گوه میخورم با این آدما حرف میزنمیه مشت آدم هولِ داغونِ بی هدفِ مریض روانی، به تمام معنا مغز پوسیده چقدر حالم بهم میخوره از دختر بودن پیش این آدمااز نگاه کردن و تیکه های جنسیشون متنفرمآدمایی که دنبال ۲ ماه خوشگذرونین و به هرنحوی شده میخوان تو تخت ببرنتبعدشم راحت بذارن برن و تو بمونی و دردا و مریضیایی که ازشون گرفتیشدیدا احساس میکنم همشون بلاخره یه جور مرضی دارن وگرنه این جماعت که تا جواب سلامشونو میدی میخوان ببرنت تو تخت بعیده سالم باشن...
ادامه مطلب
لعنت به من که باز اعتماد کردم و یکی رو تو زندگیم راه دادمداشتم مثل آدم زندگیمو میکردم تنها بدون دردسراومد و با تموم رفتارا و کارای بدش از قبل داغون ترم کردکاش هیچوقت ندیده بودمش کاش هیچوقت تو زندگیم نیومده بودکاش این دوسال رو تجربه نکرده بودمدوباره شدم آدمی که بی اختیار اشکاش جاری میشنبهش گفتم اذیتم نکن گفتم من خیلی شکننده ام اما اینم آدم نبود بخوانید...
ادامه مطلب
تاحالا شده یه شب تا صبح نخوابی و به سقف اتاق خیره بشی؟سرت پر از چیزای بد و فکرای داغون باشه؟ شده ناخوداگاه قطره های اشکت سرازیر بشن و نتونی جلوشون رو بگیری؟شده پره درد باشی اما تظاهر کنی و لبخند بزنی؟یادم میاد اولین شبی که اینطوری شدم شب خیلی وحشتناکی بود.انگار به زمین میخکوب شده بودم.اشکام بند نمی اومد.انگار تو این دنیا نبودم.یادمه با صدای کلاغ ها به خودم اومدم و به پنجره نگاه کردم دیدم صبح شده.اونشب پر از درد بودم اونشب یهو چندسال پیرتر شدم.بعد اون این شبای مزخرف زیادتر شدن.امشبم یکی از همون شباس.حس میکنم از درون دارم متلاشی میشم ، دلم میخواد بلند بلند گریه کنم، داد بزنم اما صدام درنمیاد.خدایا خسته ام واقعا دیگه نمیکشم...
ادامه مطلب
امروز ۲۴ فروردین ۱۴۰۰،ما رسما از هم جدا شدیم.قلبم مثل بادکنکی که ترکیده؛ تکه تکه است.چشمم پر از اشک و خونه.اما عزیز من مجبور بودم این تصمیم رو بگیرم.مجبور بودم ترکت کنم.امیدوارم سال ها بعد بخاطرش ازم ممنون باشی.هر چند الان ازم دلخوری.امیدوارم خدا کمکمون کنه با این درد کنار بیایم.اینکه تا لحظه های اخرم میخواستم رابطمون رو حفظ کنم رو هم خودت میدونی.اما دیگه نمیشه از خواسته هام بگذرم.حسرت هام مثل یه عقده تو دلم جمع شدن و دارن از پا درم میارن.۶ سال ازشون چشم پوشی کردم اما دیگه نمیتونم.میدونی که اگه میتونستم انجام میدادم.اما به صلاحمونه الان تموم بشه به خوبی و خوشی تا بعدا با ناراحتی و خدای ناکرده یه مشکل جدی تر.امروز لیلای تو مرد.ساعت ۰۰:۰۰ ؛ ۲۵ ام خاکش کردم بخوانید...
ادامه مطلب
روزها و شب های سختی رو میگذرونم.کاش فقط دردم این بود که نمیتونی زیر بار تعهد به من بری ، اما بی وفایی و خیانتت رو هیچ جوره نمیتونم هضم کنم.بنظرت من سزاوار این همه رنجم؟انقدر برات بی ارزش بودم؟ شاید تمام این دردا تاوان اشکاییه که بخاطر من سرازیر شده.اما تاوان تو چی قراره باشه؟ امیدوارم خدا بهت رحم کنه...
ادامه مطلب
امشب آخرین شبیه که من خودمم.از فردا من تبدیل به یه آدم دیگه میشم.آدمی که دیگه هر روز با نقاب دروغ به زندگیش ادامه میده.من راضی به تبدیل شدن به من جدید نیستم اما مجبورم کردن. زندگی که داشتم چه خوب و چ...
ادامه مطلب
نمیدونم چرا این روزها خیلی بیشتر از قبل غمگین و افسرده ام. هرچیز کوچیکی به شدت عصبانیم میکنه. خیلی حساس و عصبی شدم. از وقتی رفتی و از وقتی حس میکنم فاصله ی بین ما زیادتر از قبل شده، از وقتی حس میکنم ر...
ادامه مطلب
خوشحالی؟از این که نادیده ام میگیری و باعث میشی احساس بی ارزشی کنم؟ میدونی چه احساسی دارم؟ حس میکنم دارم پامو تو کفشی که سایز من نیست فشار میدم. هربار که سعی میکنم پامو به زور توش جا کنم نتیجه اش اینه که خودم بیشتر آسیب میبینم و مجروح میشم. شاید باید پامو از توی این کفش بکشم بیرون!...
ادامه مطلب
وقتی هر روز منتظری، وقتی انتظارت از روزها تبدیل به هفته ها میشه و وجودت پر از نیاز در کنارش بودن میشه دیگه تحمل یه روز بیشتر هم برات سخت میشه. وقتی بلاخره انتظار تموم میشه و میاد دلت میخواد محکم بغلش ...
ادامه مطلب
۱۳۹۶/۰۹/۰۷ کاش جای من بودی... خیلی وقتا آرزو میکنم کاش حتی اگه شده فقط یک روز جای من باشی. با چشم من نگاه کنی و با قلب من حس کنی. کاش این دردی که تو دلم هست رو تو هم حس کنی. جای من باشی و تمام روز رو به عشقت فکر کنی. همش به این تلفن خیره بشی و منتظر باشی. که کی یادت می افته ، که چرا جواب پیامتو نمیده. از صبح که بیدار میشی منتظرش باشی حتی شب که با چشمای گریون میخوای بخوابی همچنان منتظرش باشی ولی خبری نشه! به چشماش خیره بشی و بخوای خیلی حرف ها رو بهش بگی اما از ترس اینکه از حست خوشش نیاد ساکت بمونی. تو دلت یه عالمه رویا ببافی اما هیچکدوم اتفاق نیافته! حتی گرفتن دستاش و قدم زدن باهاش هم برات حسرت بشه! میدونی فکر نکنم یک روزم بتونی تحمل کنی. خوشبحالت که جای من نیستی... نوشته شده...
ادامه مطلب
۱۳۹۶/۰۶/۰۵ دیدارهای زود به زود بعضی وقتا با دیدارهای زود به زود خیلی غافلگیرم میکنی. من عاشق اینجور وقتام. با اینکه میدونم بیشتر با هم بودنمون ممکنه خیلی هم برات خوب نباشه اما نمیتونم بگم نمیام. هر وقت که میگی بیا من با همه ی وجودم دلم میخواد بیام. میدونم ممکنه خودخواهی بنظر بیاد اما خیلی دوست دارم هر روز ببینمت... نوشته شدهتوسطلیلادرساعت|لینک | ...
ادامه مطلب
عشقم تا کی باید برات بنویسم و نخونی؟ چقدر باید اشک بریزم و نبینی؟ چقدر باید فریاد بزنم دوستت دارم و نشنوی؟ تا کی باید منتظر بمونم و نیایی؟ این تنهایی ، این رنج و این عذاب کی تموم میشه؟ این قلب من از بی تو بودن کی از حرکت می ایسته؟ این روزهای بی تو کی تموم میشه ؟ فکر کردن به فردا تمام آرزوهامو از بین میبره فردایی که میاد و تو بازم کنار من نیستی! کاش روزهای بی تو بودن تموم بشه ، کاش روزی بیاد که بهم بگی دیگه دلتنگی ها تموم شد ، کاش روزی بیاد که بغلم کنی و بگی تنهایی هات دیگه تموم شد... حیف که تمام این حرفا هیچوقت به واقعیت تبدیل نمیشن اونی که از این به بعد همیشه منو در آغوش میگیره تنهایی و حسرته...
ادامه مطلب
۱۳۹۶/۰۳/۱۶ بازم اتفاقای بد وقتی یه زن عاشق میشه ، براش مهم نیست مردش خوبه یا بد! قضاوتش نمیکنه ، حتی اگه بدونه که مردش یجاهایی لایی کشیده ، بازم به روی خودش نمیاره. وقتی یه زن عاشق میشه حتی اگه بترسه ، حتی اگه بدونه آخرش خیلی درد میکشه ، بازم همه ی شجاعتش رو جمع میکنه و تا آخرش میره. چرا با این که خ...
ادامه مطلب
چقدر این هفته بد و سخت بود. انقدر اذیت شدم کل سیستم بدنم بهم ریخته.حس میکنم این هفته اندازه پنج سال منو پیرتر کرده. خیلی داغون شدم. سردرگم ، بی هدف ، افسرده ، مضطرب و نگران بودم. نمیدونم شاید این یه تلنگر بود واسم که برای آینده یه تصمیمایی بگیرم. و شاید یه زنگ خطر بخاطر رفتارهای اشتباهم. نمیدونم... ...
ادامه مطلب
میزان درد و رنجی که تو زندگی هر آدمی وجود داره رو فقط همون آدم میتونه درک کنه، از بیرون نگاه کردن به زندگی بقیه و قضاوت کردن درموردشون خیلی راحته.اما فقط خود اون آدمه که میدونه اون شرایط چقدر سخت و غیر قابل تحمله. روزها که میگذرن من غمگین تر و غمگین تر میشم.شاید تو هیچ تقصیری نداشته باشی.شاید با خودت بگی که داری تمام تلاشتو میکنی که با من هم باشی اما حقیقت اینه که هرچی بیشتر تلاش کنی من بیشتر ازت انتظار دارم.همینطور که زمان میگذره وابستگی و علاقه من هم بیشتر میشه.آدم وقتی یکی رو دوست داره دلش میخواد کانون توجه اون فرد باشه.دوست داره اون آدم همش کنارش باش...
ادامه مطلب
بعضی روزا بدون اینکه بدونم چرا ، میشینم یه گوشه و یه عالمه به چیزایی که اتفاق افتاده فکر میکنم.راستش هنوزم باورم نمیشه که یه ساله با هم هستیم.یه روزایی بود که فکر میکردم فقط باید از دور نگاهت کنم. فکر میکردم بهتره چون نمیشه باهات باشم احساسم رو پنهون کنم. یه روزایی یواشکی بهت نگاه کردن تنها دلخوشی من بود.یه روزایی بود که تنهایی توی پاییز روی برگا قدم میزدم و تصور میکردم تو باهام هم قدمی.تنهایی تاب بازی میکردم و تصور میکردم تو کنارمی.زیر بارون راه می رفتم و تصور میکردم دستم تو دستاته.توی سرمای زمستون دستای یخ زدمو میگرفتم سمتت تا تو برام گرمشون کنی. من خ...
ادامه مطلب
توی دنیایی که حتی نمیدونی چی درسته و چی غلط ، یا اینکه میدونی اما نمی تونی چیزی که درسته رو انتخاب کنی ، چه انتظاری میتونی از فردایی که نمیدونی چطوریه داشته باشی؟ چطور میشه مطمئن بود که از انتخاب امروزت تو آینده پشیمون نمیشی؟ من تو یه سردرگمی بزرگ گم شدم. ازم چیزی رو خواستی که با تمام وجودم میخوام برات انجامش بدم اما واقعا انتخابش برام سخته. درسته که من دوستت دارم اما چون من عاشقم یعنی باید همه چی رو قربانی کنم؟ اگه نسبت بهت مطمئن بودم، اگه اطمینان داشتم ترکم نمیکنی حتی یه لحظه هم تعلل نمی کردم. اما من یه بچه ی دبیرستانی نیستم که عاشق شده باشه. شاید از ر...
ادامه مطلب
میدونی عمق تنهایی من چقدره؟ اونقدری که همش میخوام بهت زنگ بزنم ، باهات حرف بزنم اما به خودم میگم نباید اینکار رو بکنم. بخاطر اینکه میترسم میلی نداشته باشی و احساس زیادی بودن کنم.اونقدری که همش به این گوشی لعنتی زل میزنم که ببینم کی اسمت روش می افته اما فقط ناامیدتر میشم. من همیشه توی زندگیم همینطوری تنها بودم واسه همین ازت دلگیر نیستم. تازه خودم میدونم آخرین اولویت زندگیت هستم. کسیم که بعد یه هفته اونم به زور علامت زدن رو دستت یادت می افته که سراغی ازش بگیری. کاش بهم میگفتی منو نمی خوای! اینطوری راحت تر کنار میکشیدم. کمتر عذاب می کشیدم......
ادامه مطلب
اینکه چقدر آزرده شدم و قلبم شکسته رو هیچ کس نمی دونه! اما خودم میدونم که دیگه چیزی ازم باقی نمونده! چطور آدم ها انقدر راحت میتونن شخصیت یه انسان رو زیر پا بذارن؟ چطور میتونن هیچ کدوم از خوبی هاش رو در نظر نگیرن؟ چطور می تونن بخاطر دوتا مسئله ی نه چندان بزرگ، همه چی رو نادیده بگیرن و قلب یه آدم رو بشکنن؟ یه آدم تا کی باید بخاطر چیزی که هیچ تقصیری توش نداره تاوان پس بده؟ گناه یه آدم که ناخواسته چوب کار دیگران رو می خوره چیه؟ اون آدم تا کی باید آزرده بشه؟ کی اون رنج و درد به معنی واقعی تموم میشه؟ تا کی باید این سوالا رو از خودش بپرسه، تا کی باید همش یواشکی گری...
ادامه مطلب