فکر میکردم زندگی همه ی چهره های بدشو بهم نشون دادهبعضی وقتا که اطرافیان ازم میپرسیدن چی ناراحت میکنه با قطعیت میگفتم هیچی دیگه تو این دنیا منو ناراحت نمیکنه گفتم زندگی فقط یه مرگ رو به من نشون نداده که متاسفانه امروز اونم نشونم داد.
عزیزم رفت، جونم رفت ،زندگیم رفت و من چه رکب بزرگی از روزگار خوردمگاهی وقتا که با هم دعوا میکردیم میگفتم خدایا مسیر ما رو جدا کن بذار هرکی بره دنبال زندگیش نمیدونستم این مسیر ۱۲ ساله ی ما با مرگ از هم جدا میشه آخرعزیزم جوون مرگ شد زیر بار فشار زندگی. برای اینکه بتونه
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور
شش روزه که واسه همیشه از دست دادمت.شش روزه که صداتو نشنیدم با اینکه هر روز صدات تو گوشمه اما اینکه میدونم دیگه هیچوقت بهم زنگ نمیزنی و نمیبینمت جیگرم آتیش میگیره.اینکه مجبورم این روزا به زندگی ام ادامه بدم بدون اینکه به کسی بروز بدم که چقدر داغونم از نبودنت خیلی برام دردآوره.
به عکسات نگاه میکنم میبوسمت اما دلم واسه بوسیدن و بغل کردن واقعی ات پرپر میزنهعزیز دلم با اینکه گاهی با هم اختلاف و بحث داشتیم اما خدا خودش میدونه راضی نبودم یه خراش برداری چه برسه به اینکه چشماتو از دنیا ببندی.نمیدونم اون
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور

دوهفته گذشته
هر روز به خودم میگم امروز دیگه زنگ میزنه
زنگ میزنه و میگه همه چی شوخی بوده
بعد که روز تموم میشه و خبری ازت نمیشه به خودم میگم واقعا دیگه نیستی
خودمو سرگرم میکنم که یادم نیاد نیستی اما آخر شب که میشه یا یه آهنگ غمگین که پخش میشه قلبم یهو خالی میشه.
کاش یجای این دنیا بی من بودی اما زنده بودی
نمیدونم باید چیکار کنم خیلی دلتنگتم ...
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور
قاصدکدلنوشته ها و حرف های یک دختر تنها ( دفترچه خاطرات مجازی من )دلمردگیبدترین اتفاقی که تو این سال ها برام افتاده دلمردگیه.من بعد از اونهمه سال سختی و فراز و نشیب و دردی که کشیدم تواین یکسال اخیر تبدیل به آدم دیگه شدم.من دیگه نه از رفتن ها غمگین میشم نه از اومدن ها حوشحال میشم.نه دلم تنگ میشه نه میخوام کسی تو زندگیم باشهمن از همه بریدم از دوست ، از خانواده از پارتنرتنهایی کسی بود که تموم این سال ها کنارم بود منم امسال دیگه باهاش رسما عقد کردممن بدترین روزا و سخت ترین
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور
قاصدکدلنوشته ها و حرف های یک دختر تنها ( دفترچه خاطرات مجازی من )هرگز فراموش نخواهم کردحدودا ۵ ماه گذشته اما درد و رنج تک تک اون شبا هنوز توی ذهنمه.به خودم قول دادم اون روزای وحشتناک رو هیچ وقت فراموش نکنم.بعد اون چند شب من دیگه نتونستم زندگی کنم وسعت اون فاجعه انقدر زیاد بود که با اینکه برای من اتفاق نیافتاده بود اما تاثیر شدیدی رو زندگیم گذاشتخندیدن و شاد بودن از اون شبا دیگه برام بی معنی شدهلذت بردن از زندگی و اشتیاق داشتن واسه ادامه هم مرده بیحسم و از همه بیزاراز ص
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور
انگار وقتی میری سرکار و همش ذهنت درگیره دیگه فرصت فکر کردن به ناراحتیاتو نداری
حداقلش اینه که اونجا میتونی یه آدم دیگه باشی، شادتر و با انگیزه تر
هرچند شب که جسم خسته اتو میاری خونه و ماسکتو برمیداری دوباره همه ی فکرای بد بهت هجوم میارن اما خوبه که انقدر خسته ای که زود خوابت میبره
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور
لعنت به من که باز اعتماد کردم و یکی رو تو زندگیم راه دادم
داشتم مثل آدم زندگیمو میکردم تنها بدون دردسر
اومد و با تموم رفتارا و کارای بدش از قبل داغون ترم کرد
کاش هیچوقت ندیده بودمش کاش هیچوقت تو زندگیم نیومده بود
کاش این دوسال رو تجربه نکرده بودم
دوباره شدم آدمی که بی اختیار اشکاش جاری میشن
بهش گفتم اذیتم نکن گفتم من خیلی شکننده ام اما اینم آدم نبود
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور
دوستی عزیزی که برام کامنت میذاری ازت ممنونم که بهم دلگرمی میدی ببخشید که نمیتونم جوابی بهت بدم برات آرامش و شادی آرزو میکنم
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور