خرید بک لینک
فکر میکردم زندگی همه ی چهره های بدشو بهم نشون دادهبعضی وقتا که اطرافیان ازم میپرسیدن چی ناراحت میکنه با قطعیت میگفتم هیچی دیگه تو این دنیا منو ناراحت نمیکنه گفتم زندگی فقط یه مرگ رو به من نشون نداده که متاسفانه امروز اونم نشونم داد. عزیزم رفت، جونم رفت ،زندگیم رفت و من چه رکب بزرگی از روزگار خوردمگاهی وقتا که با هم دعوا میکردیم میگفتم خدایا مسیر ما رو جدا کن بذار هرکی بره دنبال زندگیش نمیدونستم این مسیر ۱۲ ساله ی ما با مرگ از هم جدا میشه آخرعزیزم جوون مرگ شد زیر بار فشار زندگی. برای اینکه بتونهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 13 مرداد 1405 ساعت: 3:21

شش روزه که واسه همیشه از دست دادمت.شش روزه که صداتو نشنیدم با اینکه هر روز صدات تو گوشمه اما اینکه میدونم دیگه هیچوقت بهم زنگ نمیزنی و نمیبینمت جیگرم آتیش میگیره.اینکه مجبورم این روزا به زندگی ام ادامه بدم بدون اینکه به کسی بروز بدم که چقدر داغونم از نبودنت خیلی برام دردآوره. به عکسات نگاه میکنم میبوسمت اما دلم واسه بوسیدن و بغل کردن واقعی ات پرپر میزنهعزیز دلم با اینکه گاهی با هم اختلاف و بحث داشتیم اما خدا خودش میدونه راضی نبودم یه خراش برداری چه برسه به اینکه چشماتو از دنیا ببندی.نمیدونم اونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 13 مرداد 1405 ساعت: 3:21

دوهفته گذشته

هر روز به خودم میگم امروز دیگه زنگ میزنه

هنوز نمیتونم باور کنم

زنگ میزنه و میگه همه چی شوخی بوده

بعد که روز تموم میشه و خبری ازت نمیشه به خودم میگم واقعا دیگه نیستی

خودمو سرگرم میکنم که یادم نیاد نیستی اما آخر شب که میشه یا یه آهنگ غمگین که پخش میشه قلبم یهو خالی میشه.

کاش یجای این دنیا بی من بودی اما زنده بودی

نمیدونم باید چیکار کنم خیلی دلتنگتم ...

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 13 مرداد 1405 ساعت: 3:21

                          قاصدکدلنوشته ها و حرف های یک دختر تنها ( دفترچه خاطرات مجازی من )دلمردگیبدترین اتفاقی که تو این سال ها برام افتاده دلمردگیه.من بعد از اونهمه سال سختی و فراز و نشیب و دردی که کشیدم تواین یکسال اخیر تبدیل به آدم دیگه شدم.من دیگه نه از رفتن ها غمگین میشم نه از اومدن ها حوشحال میشم.نه دلم تنگ میشه نه میخوام کسی تو زندگیم باشهمن از همه بریدم از دوست ، از خانواده از پارتنرتنهایی کسی بود که تموم این سال ها کنارم بود منم امسال دیگه باهاش رسما عقد کردممن بدترین روزا و سخت ترین ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 18 تير 1405 ساعت: 8:37

                          قاصدکدلنوشته ها و حرف های یک دختر تنها ( دفترچه خاطرات مجازی من )هرگز فراموش نخواهم کردحدودا ۵ ماه گذشته اما درد و رنج تک تک اون شبا هنوز توی ذهنمه.به خودم قول دادم اون روزای وحشتناک رو هیچ وقت فراموش نکنم.بعد اون چند شب من دیگه نتونستم زندگی کنم وسعت اون فاجعه انقدر زیاد بود که با اینکه برای من اتفاق نیافتاده بود اما تاثیر شدیدی رو زندگیم گذاشتخندیدن و شاد بودن از اون شبا دیگه برام بی معنی شدهلذت بردن از زندگی و اشتیاق داشتن واسه ادامه هم مرده بیحسم و از همه بیزاراز صادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 18 تير 1405 ساعت: 8:37

دوسال از وقت نازنینم رو واسه اش گذاشتمهرکاری کرد هر خیانتی کرد بخشیدمازش مراقبت کردم کمکش کردم، تو روزای سخت و بی پولی و هزار گندی که زد و هیچکس پشتش در نیومد موندم و ترکش نکردمآخرشم چون دیدم این آدم تغییر بکن نیست تموم کردم راستش دیگه با کاراش جونمم در خطر بودبعد جالبه علت جدا شدنمونو به خانوادش گفته اون قبلا با کسی رابطه داشته خودش فقط بزغاله جلو دستش نبود وگرنه اونم مورد عنایت قرار میداد بعد پارتنر قبلی منو بهانه کردهبعدم گفته من بابت اینکه اینجا بوده و کارای خونه اینا رو کرده حساب کردم پولشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 17:26

شده تو یه فضا و جمعی برید و بعد این آهنگ تو مغزتون هی پلی بشه؟چه دردیست در میان جمع بودن ولی درگوشه ای تنها نشستن...بعد به خودتون بگید من اینجا چیکار میکنم؟یه نگاه به دور و اطرافتون بندازید و ببینید حتی یه نفرم شبیه خودتون نیست؟دیروز دعوت شدم تولد دوست دوستم.لوکیشن یه جای خوب و کافه بود اما بهش بگم کافه؟!!! نه بیشتر سفره خونه بود به سبک همه جور چیزی مجازهعذابی که تحمل کردم اون دو ساعت رو فقط خودم میفهممواسه آدمی که تو زندگیش هیچ مشروب و سیگار و قلیون و ... نبوده و حتی هیچ اشتیاقی واسه امتحانشون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 17:26

بیشتر از یکسال از اونروزایی که عمیقا درد و رنج میکشیدم گذشته.حالم خداروشکر خیلی بهتره و زندگی روی روال افتاده.به کمک یکی از دوستام یجای خوب مشغول به کار شدم و مسائل مالی هم خداروشکر داره حل میشه.با اومدن پاییز اما چند وقتیه قلبم درد میاددردم هم از حماقت های خودمه.از فرصت دادن به آدمای مفتی که برام هزینه ی زیادی داشتنولی خب بلند شدم و الان با خودم در آرامشم. هرچند گهگاهی دلگیر و غمگین میشم اما به نسبت سال های قبل خیلی همه چی الان بهترهوقتی از یه رابطه ی بد و آزار دهنده بیرون میای و شروع میکنی به ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 17:26

این چند وقت با هرکی چندکلام صحبت کردم هر بار به این نتیجه رسیدم که من گوه میخورم با این آدما حرف میزنمیه مشت آدم هولِ داغونِ بی هدفِ مریض روانی، به تمام معنا مغز پوسیده چقدر حالم بهم میخوره از دختر بودن پیش این آدمااز نگاه کردن و تیکه های جنسیشون متنفرمآدمایی که دنبال ۲ ماه خوشگذرونین و به هرنحوی شده میخوان تو تخت ببرنتبعدشم راحت بذارن برن و تو بمونی و دردا و مریضیایی که ازشون گرفتیشدیدا احساس میکنم همشون بلاخره یه جور مرضی دارن وگرنه این جماعت که تا جواب سلامشونو میدی میخوان ببرنت تو تخت بعیده سالم باشنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 18 مرداد 1403 ساعت: 10:46

امشب اومدم بام لندیادم افتاد هیچوقت منو اینجا نیاورد همیشه با دوستاش میاومد اینجا.هرجا که میرم میبینم چقدر فرصت داشتیم که با هم وقت بگذرونیمخوش بگذرونیم اما من زن خونه شده بودم و اونم بی حوصله تر از اونی که بخواد با من وقت بگذرونهیه آدم بی حال و بی رمق و بی انرژی که تموم شادی و نشاط منو گرفتبه این فکر میکنم که چقدر پارتنری که شبیه خودت باشه میتونه تو روحیه ات تاثیر بهتری بذارهمن همیشه گول ۶ ماه اولو که مثل ماه عسله خوردم و بعد تو رابطه های اشتباه طولانی مدت گیر کردم و دست و پا زدمچقدر حس غریبی دارم این روزا مخصوصا اینکه میدونم اون با یکی دیگه اوکی شد و من به هیچیش نیستم و من هنوز به این گوشی منتظرانه و ابلهانه نگاه میکنمهر از گاهی به خودم میگم لعنت به روزی که باهاش آشنا شدمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 15:38

انگار وقتی میری سرکار و همش ذهنت درگیره دیگه فرصت فکر کردن به ناراحتیاتو نداری

حداقلش اینه که اونجا میتونی یه آدم دیگه باشی، شادتر و با انگیزه تر

هرچند شب که جسم خسته اتو میاری خونه و ماسکتو برمیداری دوباره همه ی فکرای بد بهت هجوم میارن اما خوبه که انقدر خسته ای که زود خوابت میبره

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 16 تير 1403 ساعت: 19:24

تو رابطه ی آخرم فکر میکردم قراره همه چی خیلی خوب پیش برهاولش همه چی خیلی خوب بود اما هر چی گذشت حس کردم از چاله در اومدم و افتادم تو چاهتاریکی و چاله های روحی اش انقدر زیاد بود که هرچی سعی کردم نتونستم پرشون کنماین دوسال ۱۰۰ که نه بیشتر از ۱۰۰ خودمو براش گذاشتمهرکاری کرد پشتش وایستادمموقعی که هیچکس پناهش نبود پناهش شدم گندایی که زدو به روش نیاوردم و کمکش کردم جمعشون کنهاما آخرش شد اینکه بهم گفت تو زیادی اینجایی زیادی پیشمیاینکه بعضی روزا دلش منو خواستو بردم تو اوج و بعضی روزا که نخواست نابودم کرداینکه بعد اونهمه کنارش بودن یه روز که چشماشو باز کرد دید من باز پیششم قیافش رفت توهمو گفت میخوام یکم تنها باشماز همه اینا که بگذرم یه مدت بهم گیر داد که چرا نمیری سر کارچرا همش خونه ای؟آخرش رفتم سر کار اما یجوری باهام تا کرده که حتی دل و دماغ اینو ندارم که واسه حقوق اولمم خوشحال باشمبدترین حس دنیا الان واسه من اینه که آدمی که تو خنده هاش باهاش خندیدم ، تو ناراحتی و حال بدیاش پا به پاش گریه کردم و درد کشیدمحتی تو خوشحالیامم کنارم نیست چه برسه به ناراحتیام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 16:43

لعنت به من که باز اعتماد کردم و یکی رو تو زندگیم راه دادم

داشتم مثل آدم زندگیمو میکردم تنها بدون دردسر

اومد و با تموم رفتارا و کارای بدش از قبل داغون ترم کرد

کاش هیچوقت ندیده بودمش کاش هیچوقت تو زندگیم نیومده بود

کاش این دوسال رو تجربه نکرده بودم

دوباره شدم آدمی که بی اختیار اشکاش جاری میشن

بهش گفتم اذیتم نکن گفتم من خیلی شکننده ام اما اینم آدم نبود

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 16:43

دوستی عزیزی که برام کامنت میذاری ازت ممنونم که بهم دلگرمی میدی ببخشید که نمیتونم جوابی بهت بدم برات آرامش و شادی آرزو میکنم

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 16:43

من تو زندگیم هیچوقت حسرت زندگی هیچکسو نخوردمهیچوقت آرزو نکردم کاش جسم و ماشین و خونه و دارایی یکی دیگه مال من بودهیچوقت تو دلم نگفتم کاش من جای فلانی بودممن تو زندگیم فقط حسرت یچیزی رو خوردم ، محبت و توجهی که یه سری از آدما از پارتنرشون میگیرناین همیشه برام آرزو بوده و هستدلم میخواست یکی بود که اونقدر که من دوستش دارم دوستم داشته باشهکه وقتی صداش میکنم با محبت نگام کنه و جانم بگهکه وقتی تو بغلش مچاله میشم دستشو محکم دورم حلقه کنهکه وقتی گریه میکنم گرمی لباشو رو چشام حس کنمکه وقتی از همه دنیا بریدم بدونم یه آدم امن کنارم دارماما هیچوقت نشدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 17:40

صفحه بندی