شاید چندسال پیش که این وبلاگ رو ساختم هیچ وقت فکر نمیکردم امروز به این حالی که دارم دچار بشم
بشم یه آدمی عصبی و افسرده و بی انگیزه
بشم یه آدم غمگین که همیشه جواب محبتش بی محبتیه
الان سوار اتوبوسم و دارم برمیگردم تهران ، یادم میاد چند سال پیش چقدر با انرژی و شوق این مسیر رو میرفتم.اما الان فقط با اشک و آه این مسیرو میرم و میام
من همیشه تو زندگیم فکر میکردم جواب محبت محبته.فکر میکردم آدم باید برای کسی که دوستش داره خودش باشه.فکر میکردم هرچی بیشتر محبت و توجه و فداکاری کنم باارزش تره و طرفم همین کارو برام میکنه.اما همیشه همه چی برعکس بود.الان یه مدته فکر میکنم هرچی که بهش اعتقاد داشتم غلطه
نمیدونم آدما واقعا تو زندگی دنبال چی هستن
من سعی کردم روش های مختلفی رو امتحان کنم اما هر بار با یه بهانه جدید برای بی توجهی آدما طرف شدم
حتی بی توجهی و ناز کردن واسه طرفم هم واسه من نتیجه معکوس داشت
الان فقط به این فکر میکنم یا من برای رابطه ساخته نشدم یا هرکی اومده تو زندگی من آدم زندگی من نبوده
من سال هاست که دارم بخاطر آدم های اشتباه زندگیم در جا میزنم.اما واقعا دیگه تصمیم گرفتم تا با کسی که منو بیشتر دوست داشته باشه آشنا نشدم دیگه تو هیچ رابطه ای وارد نشم
میخوام یه 1 دور خودم بکشم ببینم واقعا کسی هست که این دیوار رو خراب کنه یا حداقل یه نردبون بذاره ازش بیاد بالا
دیگه توان جنگیدن ندارم
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور