میدونی وقتی گفتی تنهایی انتظارش رو داشتم که قراره یه اتفاقی بی افته.با این که دودل بودم اما باز اومدم.نمیدونم چرا بغلت کردم چرا بوسیدمت ، قلبم داشت منفجر میشد. با اینکه میدونستم دوستم نداری ، با این که میدونستم بهم خیانت کردی و با وجود اینکه بخاطرت اینهمه جلوی خانوادم تحقیر شده بودم اما باز این قلب لعنتی تند تند میزد. نمیدونم چرا اصلا دوباره خودمو بهت تسلیم کردم.اولش به خودم گفتم بخاطر اینکه شک نکنه که میدونم اینکارو میکنم ، بعد گفتم چون آخرین باره، اما میدونم واقعیت این بود که واقعا دلم میخواست یبار دیگه اینکارو انجام بدم تا ببینم واقعا حس وجودیم چیه.میدونی دیگه مثل قبل نبود.نه اینکه حسی نداشته باشم نه اما دیگه با عشق نبود.نه از طرف تو نه از طرف من.
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور