۱۳۹۶/۰۸/۲۷
زندگی من!
نمیدونم از کجا و چطوری این حس شروع شد! من قلبمو دست کسی دادم که نباید! خودمو به راهی سپردم که تهش از اولش مشخص بود ، تنهایی و بن بست! از خط قرمزهایی رد شدم که بخاطرش تا آخر عمرم باید با ترس و نگرانی زندگی کنم. اما به خودم همیشه گفتم ارزشش رو داره. به خودم میگفتم تو دوستم داری. حداقل اونموقع یکم مطمئن بودم که دوستم داری اما الان هیچی حس نمیکنم. الان حس میکنم فقط یه آدم اضافی توی زندگیت هستم. میدونم که نمیخوای بخاطر من ریسک کنی. نمیدونم باید چیکار کنم ، حتی نمیتونم از دردی که میکشم باهات حرف بزنم.خیلی درمونده شدم خیلی! کاش میشد که با هم بمونیم، کاش تو اینو واقعا میخواستی ، کاش یکاری میکردی برای اینکه همو از دست ندیم. اما بودن و نبودن من برات هیچ فرقی نداره. شاید حتی نبودنم هم بیشتر خوشحالت کنه! ببین چه زندگی ای دارم! رسما به فنا رفتم...
نوشته شده توسط لیلا در ساعت | لینک |
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور