خرید بک لینک

۱۳۹۶/۰۱/۲۸


سردرگمی تو

نمیدونم چرا وقتی همه چی خوبه و من خوشحالم یهو شادیم خراب میشه. نمیدونم چرا عمر زندگی شاد واسه من خیلی کوتاهه. اونروز وقتی گفتی با پیشنهادم موافقی و مشکلی باهاش نداری من خیلی خوشحال بودم. تو دلم گفتم چقدر خوبه که تو به انجام این کار راضی شدی اونم با اینکه هیچ اجباری درکار نبوده. اما وقتی راهش رو پیدا کردم و بهت گفتم، حس کردم پشیمون شدی. نمیدونم چرا سردرگمی و از چی میترسی. اگه راضی نبودی نباید بهم امید میدادی! شایدم فکر میکردی نمی تونم به این راحتی راهش رو پیدا کنم و الکی امیدوارم کرده بودی. زندگیم دوباره افتاده رو غلطک ناامیدی و افسردگی. میدونم که هردومون تو فشار هستیم. میدونم که هردومون باید تصمیم بگیریم که چی برامون بهتره. اما کاش تو تصمیمون قاطع باشیم. ازم خواستی کمی ازهم دور باشیم و من گفتم بیست روز همو نبینیم. هرچند این بیست روز برای من اندازه بیست سال میگذره، اما برای راحتی تو من هرکاری انجام میدم ، واسه اینکه بتونی تصمیم بگیری و مطمئن بیای پیشم. همونطور که من همیشه مطمئن و مصمم هستم

نوشته شده توسط لیلا در ساعت | لینک |

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 14:38

صفحه بندی