۱۳۹۶/۰۲/۳۱
میدونم این روزا حس میکنی ازت ناراحتم ، میدونم حس میکنی نسبت بهت سرد شدم ، بهم میگی عوض شدم ، میگی قبلا حتی یه هفته دوریت رو هم نمیتونستم تحمل کنم ، الانم نمیتونم تحمل کنم ، یه هفته که هیچی یه روزم برام سخته . با این وجود منم حس میکنم یجوری شدم! اما نمیتونم کاریش کنم. وقتی به این فکر میکنم که هر لحظه ممکنه بری قلبم میشکنه! وقتی میبینم که مجبورم فقط دو ساعت باهات زیر یه سقف باشم قلبم میشکنه ، میدونم قبل از اینکه بخوام باهات وارد این رابطه بشم همه ی محدودیت ها رو میدونستم اما این دل دیوونه ی من محدودیت حالیش نمیشه! چطور میتونم دوستت داشته باشم اما هیچ رویایی باهات تو ذهنم نداشته باشم؟ وقتی دلم میخواد دستاتو بگیرم و تک تک خیابونای این شهر رو قدم بزنم ، وقتی دلم میخواد تمام روزمو کنار تو زیر سایه ی درختای سرسبز دراز بکشم و از زندگی لذت ببرم ، وقتی دلم میخواد چمدونمو ببندم و دستت رو بگیرم و از این شهر بریم و چندروزی خوش باشیم ، وقتی دلم میخواد شبامو کنار تو بگذرونم ، وقتی دلم میخواد ... اما نباید دلم بخواد. چون من هیچ حقی ندارم. تو هم نمیخوای من حتی هیچ فکری تو ذهنم داشته باشم. وقتی میدونم از دونستن احساسات من خوشحال نمیشی چطور میتونم باهات گرم باشم؟ وقتی درونم جنگه ، وقتی انقدر تنهام ، وقتی انقدر میترسم ، چطور میتونم خوشحال باشم. من حتی از این که بهم بگی برات کسی نبودم و نیستم هم میترسم. من خیلی غمگینم اما نمیتونم باهات حرف بزنم. نمیتونم دردمو بهت بگم. چون تو نمیخوای بشنوی چون من برات هیچی نیستم...
برچسب:
نویسنده: نگار کریمیپور