
فکر میکردم زندگی همه ی چهره های بدشو بهم نشون دادهبعضی وقتا که اطرافیان ازم میپرسیدن چی ناراحت میکنه با قطعیت میگفتم هیچی دیگه تو این دنیا منو ناراحت نمیکنه گفتم زندگی فقط یه مرگ رو به من نشون نداده که متاسفانه امروز اونم نشونم داد. عزیزم رفت، جونم رفت ،زندگیم رفت و من چه رکب بزرگی از روزگار خوردمگاهی وقتا که با هم دعوا میکردیم میگفتم خدایا مسیر ما رو جدا کن بذار هرکی بره دنبال زندگیش نمیدونستم این مسیر ۱۲ ساله ی ما با مرگ از هم جدا میشه آخرعزیزم جوون مرگ شد زیر بار فشار زندگی. برای اینکه بتونه...
ادامه مطلب
دوهفته گذشتههر روز به خودم میگم امروز دیگه زنگ میزنه زنگ میزنه و میگه همه چی شوخی بودهبعد که روز تموم میشه و خبری ازت نمیشه به خودم میگم واقعا دیگه نیستیخودمو سرگرم میکنم که یادم نیاد نیستی اما آخر شب که میشه یا یه آهنگ غمگین که پخش میشه قلبم یهو خالی میشه.کاش یجای این دنیا بی من بودی اما زنده بودی نمیدونم باید چیکار کنم خیلی دلتنگتم ......
ادامه مطلب
قاصدکدلنوشته ها و حرف های یک دختر تنها ( دفترچه خاطرات مجازی من )هرگز فراموش نخواهم کردحدودا ۵ ماه گذشته اما درد و رنج تک تک اون شبا هنوز توی ذهنمه.به خودم قول دادم اون روزای وحشتناک رو هیچ وقت فراموش نکنم.بعد اون چند شب من دیگه نتونستم زندگی کنم وسعت اون فاجعه انقدر زیاد بود که با اینکه برای من اتفاق نیافتاده بود اما تاثیر شدیدی رو زندگیم گذاشتخندیدن و شاد بودن از اون شبا دیگه برام بی معنی شدهلذت بردن از زندگی و اشتیاق داشتن واسه ادامه هم مرده بیحسم و از همه بیزاراز ص...
ادامه مطلب
دوسال از وقت نازنینم رو واسه اش گذاشتمهرکاری کرد هر خیانتی کرد بخشیدمازش مراقبت کردم کمکش کردم، تو روزای سخت و بی پولی و هزار گندی که زد و هیچکس پشتش در نیومد موندم و ترکش نکردمآخرشم چون دیدم این آدم تغییر بکن نیست تموم کردم راستش دیگه با کاراش جونمم در خطر بودبعد جالبه علت جدا شدنمونو به خانوادش گفته اون قبلا با کسی رابطه داشته خودش فقط بزغاله جلو دستش نبود وگرنه اونم مورد عنایت قرار میداد بعد پارتنر قبلی منو بهانه کردهبعدم گفته من بابت اینکه اینجا بوده و کارای خونه اینا رو کرده حساب کردم پولش...
ادامه مطلب
بیشتر از یکسال از اونروزایی که عمیقا درد و رنج میکشیدم گذشته.حالم خداروشکر خیلی بهتره و زندگی روی روال افتاده.به کمک یکی از دوستام یجای خوب مشغول به کار شدم و مسائل مالی هم خداروشکر داره حل میشه.با اومدن پاییز اما چند وقتیه قلبم درد میاددردم هم از حماقت های خودمه.از فرصت دادن به آدمای مفتی که برام هزینه ی زیادی داشتنولی خب بلند شدم و الان با خودم در آرامشم. هرچند گهگاهی دلگیر و غمگین میشم اما به نسبت سال های قبل خیلی همه چی الان بهترهوقتی از یه رابطه ی بد و آزار دهنده بیرون میای و شروع میکنی به ...
ادامه مطلب
این چند وقت با هرکی چندکلام صحبت کردم هر بار به این نتیجه رسیدم که من گوه میخورم با این آدما حرف میزنمیه مشت آدم هولِ داغونِ بی هدفِ مریض روانی، به تمام معنا مغز پوسیده چقدر حالم بهم میخوره از دختر بودن پیش این آدمااز نگاه کردن و تیکه های جنسیشون متنفرمآدمایی که دنبال ۲ ماه خوشگذرونین و به هرنحوی شده میخوان تو تخت ببرنتبعدشم راحت بذارن برن و تو بمونی و دردا و مریضیایی که ازشون گرفتیشدیدا احساس میکنم همشون بلاخره یه جور مرضی دارن وگرنه این جماعت که تا جواب سلامشونو میدی میخوان ببرنت تو تخت بعیده سالم باشن...
ادامه مطلب
انگار وقتی میری سرکار و همش ذهنت درگیره دیگه فرصت فکر کردن به ناراحتیاتو نداریحداقلش اینه که اونجا میتونی یه آدم دیگه باشی، شادتر و با انگیزه ترهرچند شب که جسم خسته اتو میاری خونه و ماسکتو برمیداری دوباره همه ی فکرای بد بهت هجوم میارن اما خوبه که انقدر خسته ای که زود خوابت میبره...
ادامه مطلب
دوستی عزیزی که برام کامنت میذاری ازت ممنونم که بهم دلگرمی میدی ببخشید که نمیتونم جوابی بهت بدم برات آرامش و شادی آرزو میکنم...
ادامه مطلب
شاید چندسال پیش که این وبلاگ رو ساختم هیچ وقت فکر نمیکردم امروز به این حالی که دارم دچار بشمبشم یه آدمی عصبی و افسرده و بی انگیزهبشم یه آدم غمگین که همیشه جواب محبتش بی محبتیهالان سوار اتوبوسم و دارم برمیگردم تهران ، یادم میاد چند سال پیش چقدر با انرژی و شوق این مسیر رو میرفتم.اما الان فقط با اشک و آه این مسیرو میرم و میاممن همیشه تو زندگیم فکر میکردم جواب محبت محبته.فکر میکردم آدم باید برای کسی که دوستش داره خودش باشه.فکر میکردم هرچی بیشتر محبت و توجه و فداکاری کنم باارزش تره و طرفم همین کارو برام میکنه.اما همیشه همه چی برعکس بود.الان یه مدته فکر میکنم هرچی که بهش اعتقاد داشتم غلطه نمیدونم آدما واقعا تو زندگی دنبال چی هستنمن سعی کردم روش های مختلفی رو امتحان کنم اما هر بار با یه بهانه جدید...
ادامه مطلب
تاحالا شده یه شب تا صبح نخوابی و به سقف اتاق خیره بشی؟سرت پر از چیزای بد و فکرای داغون باشه؟ شده ناخوداگاه قطره های اشکت سرازیر بشن و نتونی جلوشون رو بگیری؟شده پره درد باشی اما تظاهر کنی و لبخند بزنی؟یادم میاد اولین شبی که اینطوری شدم شب خیلی وحشتناکی بود.انگار به زمین میخکوب شده بودم.اشکام بند نمی اومد.انگار تو این دنیا نبودم.یادمه با صدای کلاغ ها به خودم اومدم و به پنجره نگاه کردم دیدم صبح شده.اونشب پر از درد بودم اونشب یهو چندسال پیرتر شدم.بعد اون این شبای مزخرف زیادتر شدن.امشبم یکی از همون شباس.حس میکنم از درون دارم متلاشی میشم ، دلم میخواد بلند بلند گریه کنم، داد بزنم اما صدام درنمیاد.خدایا خسته ام واقعا دیگه نمیکشم...
ادامه مطلب
امروز خیلی ناراحت بودم، دیشب وقتی بهت پیام دادم گفتم دلم میخوادت دلم میخواست مثل قدیما بگی منم همینطور یا یه همچین چیزی، اما فقط سکوت بود. شب که دیدمت یجوری رفتار کردی انگار نه انگار. هیچی نگفتم اما با درد بدی خوابیدم.تو ماشین که در موردش حرف زدیم بهت گفتم دیگه خسته شدم. گفتم من بازنده ی نهایی این رابطه ام. گفتم داغونم کردی... گفتی ۶ ماه صبر کردی ۱ ماه دیگه هم صبر کن.گفتم باشه امامیدونم درست نمیشه... تا ۱۶ بهمن یک ماه میمونه ولی باشه بازم صبر میکنم اما بعدش دیگه نه!...
ادامه مطلب
ما با هم حرف میزنیم ، با هم کار میکنیم ، اما یه جوری برخورد میکنیم انگار هیچی بینمون نبوده.تظاهر میکنیم که همه چی عادیه با اینکه نیست.میدونی اینکه کنارم باشی و حتی نتونم بهت بگم چقدر بخاطر این دوری دا...
ادامه مطلب
روزها و شب های سختی رو میگذرونم.کاش فقط دردم این بود که نمیتونی زیر بار تعهد به من بری ، اما بی وفایی و خیانتت رو هیچ جوره نمیتونم هضم کنم.بنظرت من سزاوار این همه رنجم؟انقدر برات بی ارزش بودم؟ شاید تمام این دردا تاوان اشکاییه که بخاطر من سرازیر شده.اما تاوان تو چی قراره باشه؟ امیدوارم خدا بهت رحم کنه...
ادامه مطلب
خوشبختی رو در خودت جستجو کن. در هرچه که به اون ایمان داری و برات لذت بخشه. خوشبختی گاهی چیزای خیلی کوچیکن ، مثل خوردن یه تیکه کیک شکلاتی ، یا حتی تاب سواری. گاهی برای اینکه خوشبخت باشی باید اول خودت ب...
ادامه مطلب
بلاخره بعد از گذشت سه ماه که برام کابوس شده بود ،درد دلم رو بهت گفتم.گفتم که میدونم اونی که زنگ میزنه کیه.گفتم که اونروز فهمیدم رفتی پیش اون و پیاماش رو خوندم.مثل همیشه گارد گرفتی و سعی کردی قانعم کنی...
ادامه مطلب
دیشب که گفتیاین هفته نیستی خیلی ناراحت شدم.به خودم گفتم عجب زمان بندی بدی برای نبودن!دقیقا تو روزی که چهارمین سالگردمونه و فرداشم تولدمه نیستی.بهت صبح گفتم هیچ انتظاری ندارم اما امروز سالگردمونه، بعد چند ساعت گفتی با این همه مشغله همین که یادته فردا تولدمه خدایی هنر کردی.گفتم فقط میخواستم بدونی.اما خیلی غمگین بودم.از اینکه هیچ سالی این موقع کنار هم نیستیم و شادی نمیکنیم.از اینکه آخرین سالگرده، از اینکه همه چی تمومه ، از همه چی دلخور بودم...
ادامه مطلب
امشب آخرین شبیه که من خودمم.از فردا من تبدیل به یه آدم دیگه میشم.آدمی که دیگه هر روز با نقاب دروغ به زندگیش ادامه میده.من راضی به تبدیل شدن به من جدید نیستم اما مجبورم کردن. زندگی که داشتم چه خوب و چ...
ادامه مطلب
امروز یکی از سخت ترین روزهای زندگیم بود.تا لحظه ی آخر منتظر بودم که بهم بگی نرو.گفتم میترسم اما حتی دلداریم ندادی.من خیلی درد کشیدم.اما دیگه تصمیمم رو گرفتم که همه چی برای ما تموم بشه.بعد از اینهمه استرس و ترس دیگه برنمیگردم به روزای قبل.میدونی من دیگه هیچوقت اون لیلای قدیمی که جونش رو برات میداد و هرکاری میخواستی میکرد نمیشم...
ادامه مطلب
گاهی از اینکه باید اینهمه حرف رو تو خودم بریزم خیلی عذاب میکشم. از اینکه هر روز انقدر انتظار میکشم خیلی عذاب میکشم. از این همه فکر و خیالی که هر لحظه میاد تو ذهنم عذاب میکشم. اما از همه بیشتر میدونی چ...
ادامه مطلب
نمیدونم چرا این روزها خیلی بیشتر از قبل غمگین و افسرده ام. هرچیز کوچیکی به شدت عصبانیم میکنه. خیلی حساس و عصبی شدم. از وقتی رفتی و از وقتی حس میکنم فاصله ی بین ما زیادتر از قبل شده، از وقتی حس میکنم ر...
ادامه مطلب